Monday, December 3, 2012

سید یحیی دارابی - جناب وحید


سید یحیی دارابی) جناب وحید)


 Farid Majzoob


از علمای ممتاز و بنام زمان و مورد احترام مردم و دربار، عالمی متبحر و فصیح و در علم و فلسفه کم نظیر بود -- از جانب حضرت بهاءالله به" وحید عصر و فرید زمان" ملقب شد. ایشان بر معارف اسلامی و حقایق قرآن احاطه ای عمیق داشت و بمدد قوت حافظه قویش بیش از سى هزار از احاديث اسلامى را از بر داشت. بعلت همین فضل و دانش وقتی ندای حضرت باب بلند گردید محمد شاه وی را انتخاب کرد که به شیراز رود و در امر حضرت باب تحقیق بعمل آورد. محمد شاه در مکتوبی به حسین خان، حاکم فارس، در خصوص سید یحیی مینویسد: رتبه سید یحیی بسیار عالی و درجه او متعالی است، زیرا از خاندان نبوت و دارای علم و کمال و فضل و اطلاعات کامله ایست. انتهی

باری، اثر و نفوذ پیام حضرت باب در مردم ایران چنان عظیم و خطیر بود که اندکی پس از مراجعت آن حضرت از مکه تمامی مملکت از تأثیر آن بحرکت و هیجان آمده بود؛ استدلال پیروان حضرت باب و تبیین علامات ظهور و تفسیر آیات که برای مردم بیان می کردند سبب حیرت نفوس می گشت و وضیع و شریف را در پایتخت ایران و سایر نقاط آن مملکت بجستجوی و بحث وادار می نمود. حتی سلطان ایران محمد شاه نیز از استماع قیام باب و اصحاب متوجه اهمیت مطلب شد و در صدد تحقیق بر آمد. برای اینمنظور سید یحیی دارابی را که مورد اعتماد خویش بود و از دانشمندان زمان و دارای فصاحت بیان بود بشیراز فرستاد تا از حقیقت حال دعوت باب اطلاع یابد و نتیجه را بدرگاه سلطنت بنویسد. باری، شهرت سید یحیی در بین عموم باندازه ای بود و احترامش بدرجه ای که چون در مجلسی ورود می فرمود و لب بسخن می گشود احدی را یارای تکلم نبود.

شرح ملاقات وحيد با حضرت باب در شیراز از این قرار می باشد:

وقتی سید یحیی به شیراز رسید ملا شیخ علی عظیم، که از روحانیون عالم و رفقای خراسان او بود ملاقات نمود و راجع به ادعای حضرت باب از او پرسید. عظیم در جواب گفت: " باید خودت بشخصه بروی و بحضور باب مشرف شوی و این مسئله را شخصا رسیدگی و تحقیق نمائی. دوستانه نصیحت بتو میکنم در نظر داشته باش که در اثناء محاورات جنبه احترام را همیشه مراعات کنی و گرنه در آخر کار پشیمان خواهی شد".

سید دارابی در منزل جناب حاج میرزا سید علی خال بحضور مبارک مشرف شد و بر حسب سفارش ملا شیخ علی عظیم نهایت احترام را مراعات نمود. جلسه اول دو ساعت در محضر مبارک مشرف بود و سؤالاتی را که در نظر داشت یکایک بحضور مبارک عرض می کرد حضرت باب بیانات او را کاملا استماع می فرمودند و در مقابل هر سؤالی جواب مقنع مختصری از لسان مبارکش جاری می شد که سید دارابی را دچار تعجب و حیرت می کرد. متدرجا بضعف خود و قدرت باطنی حضرت باب پی برد. وقتیکه می خواست مرخص شود عرض کرد انشاءالله در جلسه دیگر بقیه سؤالات خودم را عرض خواهم کرد و بحث را بپایان خواهم برد. وقتیکه از منزل جناب خال بیرون آمد به ملاقات شیخ عظیم رفت و جریان حال را برای او نقل کرد و گفت من هر چه در قوه داشتم بمعرض عمل گذاشتم ولی آن بزرگوار با بیانی ساده و مختصر تمام سؤالات مرا جواب فرمودند و مشکلات مرا حل نمودند، چون چنین دیدم خود را در محضرش ذلیل و بیمقدار مشاهده کردم و همین مسئله سبب شد که زودتر از حضور مبارک مرخص شدم.

چون جلسه دوم سید دارابی بحضور مبارک رسید از کثرت دهشت جمیع مسائلی را که میخواست از حضرتش سؤال نماید فراموش کرد ناچار مسائلی دیگر را که مربوط به موضوع جاری نبود مطرح کرد، دید که حضرت باب در نهایت فصاحت و رعایت اختصار سؤالاتی را که فراموش کرده بود یکایک جواب می فرمایند و مسائل فراموش شده پس از استماع جواب و بیان آن حضرت یکایک یادش می آمد. بعدا برای بعضی حکایت کرده بود که از مشاهده این مطلب عجیب حالت غریبی در خود احساس کردم حس مى‌کردم که در خواب سنگينى فرو رفته‌ام و جواب هر مسئله‌ای را که از آن مسائل فراموش شده مى‌شنيدم مرا از خواب بيدار مى‌کرد -- از طرفى متعجّب بودم از طرف ديگر فکر مى‌کردم که شايد اين مطلب از راه تصادف باشد. خيلی پريشان بودم ديگر نتوانستم بنشينم بى‌اختيار برخاستم و اجازه مرخصى خواستم. پس از خروج شيخ عظيم را ديدم چون بر حال من وقوف يافت و گفتار مرا راجع بتصادف شنيد بى‌محابا ابرو در هم کشيد و گفت ايکاش آن مدرسه‌هائيکه من و تو در آنها درس خوانديم خراب مى‌شد و ايکاش من و تو هرگز بمدرسه نمى‌رفتيم تا امروز بواسطه ضعف عقل و غرور جاهلانه‌ايکه از آن مدرسه‌ها بما رسيده از فضل الهى محروم نميمانديم. بهتر آنستکه بخدا پناه ببرى و قلباً از او بخواهى تا ‌انقطاع و توجّهى بتو عطا کند و بفضل و رحمت خود ترا از اين شکّ و حيرت برهاند.

سید یحیی در خصوص ملاقات جلسه سوم چنین نقل میکند: وقتیکه بحضور مبارک رفتم تصميم گرفتم که قلباً رجا کنم از قلم مبارک تفسيرى بر سوره کوثر مرقوم فرمايند و در نظر گرفتم که اين سؤال را قلباً بخواهم و شفاهاً چيزى در اين خصوص بمحضر مبارک عرض نکنم اگر از نيّت قلبى من مطّلع شدند و تفسير مزبور را مرقوم فرمودند بطوريکه بيانات مبارکه در تفسير سوره مزبوره با ساير کتب تفسير فرق داشته باشد بى‌درنگ صحّت رسالتش را تصديق نمايم و بامر مبارک اذعان کنم وگرنه راه خود پيش گيرم و خاطر از تشويش بپردازم. چون بمحضر مبارک رسيدم خوفى عجيب و ترسى شديد سراپاى مرا فرو گرفت که سبب آنرا ندانستم با اينکه چند مرتبه بحضور مبارک مشرّف شده بودم هيچ اين حالت براى من دست نداده بود ولی اين مرتبه سرتاپا مي لرزيدم بطورى ‌که نمى‌توانستم بايستم. حضرت باب چون مرا بآن حالت ديدند از جاى خود برخاستند دست مرا گرفتند و پهلوى خود نشانده فرمودند: هرچه مى‌خواهى بخواه هرچه دلت مى‌خواهد بپرس تا جواب بدهم. من مثل طفلی که قادر بر تکلّم نباشد و چيزى نفهمد حيرت زده و بيحرکت نشسته بودم حضرت باب تبسّمى فرمودند و بصورت من نظر انداخته گفتند اگر سوره کوثر را براى تو تفسير کنم ديگر نخواهى گفت سحر است و بصحّت رسالت من اعتراف خواهى کرد؟

از شنيدن اين مطلب گريه شديدى بمن دست داد هرچه خواستم چيزى بگويم نشد فقط اين آيه قرآن را خواندم‌:

رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا وَ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنا وَ تَرْحَمْنا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرين

حضرت باب قبل از وقت عصر از جناب خال کاغذ و قلم خواستند و بتفسير سوره کوثر مشغول شدند من هيچوقت آن منظره عجيب را فراموش نمى‌کنم سيل آيات از نوک قلمش با سرعت حيرت‌آورى جارى بود با صوتى لطيف و آوازى ظريف آيات مبارکه را تغنّى مى‌فرمود يکسره تا غروب آفتاب اين حال استمرار داشت و بدون تأنّى و سکون قلم آيات نازل مى‌شد. در هنگام غروب تفسير سوره کوثر تمام شد آنگاه قلم را بر زمين گذاشته و فرمودند چاى بياورند بعد شروع بتلاوت آيات نازله نمودند و با صوت مؤثّرى مشغول تلاوت شدند. قلب من بشدّت مى‌طپيد مثل ديوانه بودم ظرافت لحن مبارک سوز و گدازى در وجود من ايجاد کرده بود که نمى‌توانم بيان کنم از بلندى مطالب و تابندگى جواهر ثمينه‌ايکه در مخزن آن آيات بود نزديک بود ديوانه شوم سه مرتبه مى‌خواستم بيهوش شوم باب گلاب بصورت من پاشيد قواى من تجديد شد و توانستم تا آخر بآياتيکه تلاوت مى‌فرمودند گوش بدهم.

پس از اينکه تلاوت تفسير کوثر تمام شد هيکل مبارک برخاستند و تشريف بردند و بجناب خال فرمودند جناب سيّد يحيى و ملاّ‌عبدالکريم قزوينى ( از کبار تلامیذ ملا عبد الکریم ایروانی، از اعاظم علمای قزوین، بود. ملاّ‌عبدالکريم قزوينى در شرف اخذ اجازه اجتهاد از ملا عبد الکریم ایروانی بود که بدلیل تحولات روحانی که برایش پیش می آید عازم کربلا میشود) مهمان شما هستند از آنها پذيرائى کنيد تا تفسير سوره کوثر را که اکنون نازل شد استنساخ کنند و بعد با کمال دقّت با اصل نسخه مقابله نمايند. حاج سيّد ‌يحيى مى‌گويد من و ملاّعبدالکريم سه شبانه روز طول کشيد تا آنرا استنساخ کرديم و مقابله نموديم مخصوصاً در باره احاديثى که در اين تفسير از قلم مبارک ذکر شده تحقيق کامل بعمل آورديم و تمام آنها را در نهايت درجه متانت يافتيم. من از مشاهده اين مطلب بدرجه اطمينان رسيدم بطورى که اگر جميع قواى عالم جمع مى‌شدند ممکن نبود ايمان و اطمينان مرا سلب کنند يا تقليل دهند.

گیلبرت رمان نویس فرانسوی در مجله آسیائی (
La Journal Asiatique ) که به سال 1873 در مارسی چاپ شده مینویسد: " ... تعجب فوق العاده پادشاه هنگامی روی داد که شنید که این مأمور عالی او که برای در هم شکستن اصول عقاید باب اعزام شده بود در سلک پیروان مخلص و جانفشان او در آمده است ...".

جناب وحيد داستان مفصّل ملاقات خود را با حضرت باب به ميرزا‌لطفعلی پيشکار شاه نوشت تا‌بحضور‌شاه تقديم کند. مى‌گويند وقتى شاه از اقبال وحيد بامر حضرت باب مطّلع شد به حاج میرزا آقاسی چنين گفته بود: بطورى ‌که اخيراً اطّلاع يافته‌ايم سيّد‌يحيى دارابى بامر باب مؤمن شده‌است اگر اين خبر درست باشد امر سید باب خالی اهمیت نیست، باید شخصا در ادعای او تحقیق کنیم. جناب وحيد نامه‌اى نيز خطاب به اهل يزد مرقوم و آنان را از حقيقت امر حضرت باب باخبر نمود -- سپس به یزد سفر نموده و پس از ورودشان به یزد، در مصلاّى صفدرخان، در حضور هزاران نفر ظهور موعود اسلام را اعلان کرد و در همان جا گروه زيادى از مستمعين بامر حضرت باب پيوستند؛ در ميان اين نفوس شخصيّت‌هاى مهمّى وجود داشتند مانند ملاّ‌محمّد رضا معروف به رضىّ‌الرّوح و سه برادرانش که بعداً در منشاد بشهادت رسيدند حاجى ملاّ‌مهدى عطرى، پدر ورقا از شهداى بنام امر‌الله، ميرزا‌جعفر يزدى ... از همراهان حضرت بهاء‌الله در سفر بغداد به عکّا و سيّد‌جعفر يزدى از علماى بنام که بهمراهى وحيد به نيريز رفت. اين رجال نامدار با جمعى ديگر از نفوس فداکار ارکان امر الهى در شهر يزد شدند و با مساعى تبليغى و اخلاص و جانفشانى خويش سبب شکوفائى امر الهى در آن مدينه گشتند.

عرفان سید یحیی بمقام حضرت باب قلبى و کامل بود؛ وى از لحظه‌اى که از حضور حضرت باب مرخص شد تا آخرين دقايق حيات پرحادثه‌اش وجود خويش را وقف خدمت بامر مبارکش نمود و با چنان شور و شوقى بانتشار امر حضرت باب قيام کرد که فى‌الحقيقه نمونه و در نهايت کمال بود. وحيد در سراسر مملکت سفر کرد و امر بديع را بطور علنى در ميان توده مردم تبليغ نمود. جناب وحيد سرانجام بدست دشمنانش از يزد اخراج شد و از آنجا به نيريز رفت و در آن محلّ با جرأت و شهامت و صبر و متانت به ابلاغ امرالله قيام نمود و عاقبت جان خويش را در سبيل اعلاى امر مولايش نثار کرد.
در مدرسه کس را نرسد دعوی توحید
منزلگه مردان موحد سر دار است


روحانیون مسلمانی که به دیانت بهائی و بابی مومن شده اند
------------------------------------------------------------------------------
 
عرفان سید یحیی بمقام حضرت باب قلبى و کامل بود؛ وى از لحظه‌اى که از حضور حضرت باب مرخص شد تا آخرين دقايق حيات پرحادثه‌اش وجود خويش را وقف خدمت بامر مبارکش نمود و با چنان شور و شوقى بانتشار امر حضرت باب قيام کرد که فى‌الحقيقه نمونه و در نهايت کمال بود. وحيد در سراسر مملکت سفر کرد و امر بديع را بطور علنى در ميان توده مردم تبليغ نمود. جناب وحيد سرانجام بدست دشمنانش از يزد اخراج شد و از آنجا به نيريز رفت و در آن محلّ با جرأت و شهامت و صبر و متانت به ابلاغ امرالله قيام نمود و عاقبت جان خويش را در سبيل اعلاى امر مولايش نثار کرد.
در مدرسه کس را نرسد دعوی توحید
منزلگه مردان موحد سر دار است

  
------------------------------------------------------------------------------

تقسیر سوره کوثر (کتاب)

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
پرش به: ناوبری، جستجو

سید علی محمد شیرازی مشهور به باب، حضرت نقطه، شمس حقیقت، نقطه اولی، حضرت اعلی، سید ذکر
تفسیر سوره کوثر از جمله کتب آیین بیانی است که توسط سید علی محمد باب نگاشته شده است.این کتاب شامل ۲۸۹ صفحه بوده و از آثار ارزشمند پیروان کتاب بیان می باشد. در این کتاب سید علی محمد باب به تفسیر سوره کوثر قرآن مجید پرداخته است. این کتاب در سال ۱۲۶۲ و بنابر درخواست سید یحیی دارابی در شهر شیراز نگاشته شده است.
سید یحیی دارابی، یکی از عالمان به نام و مشهور زمان محمد شاه که به نمایندگی از شاه برای بررسی دعوی باب به شیراز سفر کرده بود در سومین بار ملاقات خود با باب، تفسیر سوره کوثر را از او شنید و به باب ایمان آورد و در نامه‌ای به شاه اعلام نمود که دیگر به سوی پایتخت باز نخواهد گشت و در آخر نیز جان خویش را در راه باب از دست داد و در راه او کشته شد.[۱]


http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AA%D9%82%D8%B3%DB%8C%D8%B1_%D8%B3%D9%88%D8%B1%D9%87_%DA%A9%D9%88%D8%AB%D8%B1_%28%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%29









Friday, November 23, 2012

صعود حضرت عبدالبهاء- واقعه مُصيبت عُظمي در فلسطين -1921 ميلادي 78 بديع


صعود حضرت عبدالبهاء - واقعه مُصيبت عُظمي در فلسطين -1921 ميلادي 78 بديع

Download :
http://issuu.com/…/____________________-___________________…    





صعود حضرت عبدالبهاء
واقعه مُصيبت عُظمي در فلسطين -1921 ميلادي 78 بديع

ضمائم شماره هاي 9،10،11،12  جلد اول رساله " البشارت "
مورخ سنه 78 بديع ، مطابق 1922-1921 ميلادي ، در باره صعود حضرت عبدالبهاء ، شامل اشعار و خطبه ها و مقالات روزنامه ها ، به زبان هاي فارسي و عربي.

فهرست مندرجات  

1 - عكس مبارك حضرت عبدالبهاء در حيفا -   صفحه 2
2 - الحُزن لاولياءالله -   صفحه 3
3 – َرزيّه عُظمي -   صفحات 4   الي 5
4 - مُصيبت كُبري -   صفحات 6   الي 21
5- ضميمه البشارت -   صفحه 22
6 - هوالُمسَلي -    صفحات  23   الي 26
7- از اخبار ساحت اقدس -    صفحات 27   الي 42
8 - تابوت مقدس حضرت عبدالبهاء –   صفحه43
9 - هوالمُسَلي -   صفحات 44   الي 51
10 - هوالمُعين -   صفحات 52   الي 59
11- يوم اربعين صعود حضرت عبدالبهاء -   صفحات 60   الي 83
12 – عكس روي جلد شماره هاي 9،10،11،،12 " البشارت-   صفحه 87
13 – عكس پشت جلد شماره 9 " البشارت " -   صفحه88
            

     


   Download : http://www.mediafire.com/view/?8d4l2r1ug4p2o96                                                                                                                


.......................................................................................................................... By Behrooz Payamipour






Tuesday, October 16, 2012

Baha’is in Egypt




Wednesday October 17th, 2012

Egypt’s Only Daily Independent Newspaper In English

 

Baha’is in Egypt

Lucy Provan  /   October 14, 2012  /   1 Comment
The 25 January revolution gave everyone hope for change, and the Baha’i hope for acceptance.
Share     Print       Email
Baha’s cheerful smiling face belies his family history. When Baha’s father, a Quranic sheikh in a village in Upper Egypt, converted to the Baha’i faith, their neighbours accepted his choice and the small community lived in peace. This changed early one morning in 2001, when armed men in army fatigues took away his father, mother, two uncles’ and one uncle’s wife. His father was sent to Tora prison for nine months, his mother for seven.
After this event and his father’s public admittal to being a Baha’i, “the village started to get a reputation for its Baha’is,” Baha remembers. “People from the other districts would gossip and it hurt the pride of the people in the village.”
All this came to a head in 2009, when Baha’s father and Baha’i activist, Basma Moussa, went on the TV show “Al-Haqiqa.” Gamal Abdel Rahim, a journalist on the show, accused them of being apostates. “You are an infidel and should be killed,” he told the two. “Go build a country in Israel.”
Soon afterwards, the Baha’i homes in Baha’s village were looted and torched. The Baha’is had to flee and have not returned since. Rahim, this year appointed editor-in-chief of Al-Gomhuria newspaper, congratulated the attackers.
Whether living accepted in communities around Egypt or being attacked for being Zionists spies, the fortunes of Egypt’s estimated 2,000 Baha’is have fluctuated since their arrival in the 1860s. Today, the draft Egyptian constitution only recognises three state religions; Islam, Christianity and Judaism, meaning the Baha’is could be written out of Egypt’s future. So who are the Baha’is and what are they going to do about it?
One Thursday night in Cairo, Baha is sitting on a large grey sofa, it is one of many gathered in a circle in the white apartment. Young men and women trickle in to the room, greeting each other warmly. In what seems an unwritten rule, no one questions each other’s religion; attendees have come from all faiths. “We have come to discuss our similarities, not our differences,” announces the host as the session starts. Slips of paper are handed out, printed with sayings from the Torah, Quran, Bible and other holy books. Sitting here you might not even guess it is a Baha’i devotional meeting, save for the framed photograph standing in the corner; a portrait of a turbaned man with violet coloured eyes.
 Origins
The violet coloured eyes belonged to a Persian named Abdul Baha. He was the son of Mirza Hussein Ali, or Baha’u’llah, prophet of the Baha’i religion. Hussein Ali claimed to be the latest in a line of prophets including Abraham, Moses, Buddha, Krishna, Zoroaster, Christ and Muhammad. He believed humans were progressing towards a global society without conflict or prejudice. He promoted gender equality, universal education and the elimination of poverty. Baha’is believed in the independent seeking of truth, abrogation of the clergy, and election of Baha’i representatives. For these beliefs, Baha’u’llah was persecuted in his birthplace of Iran and imprisoned in Acre, modern-day Israel, where he died.
Abdul Baha toured the Middle East after his father’s death, spreading word of the new religion. While in Lebanon he met a kindred spirit; the Egyptian Mohamed Abduh. Abdul Baha would go on to spread a faith which now has seven million followers and is the second most geographically widespread religion after Christianity. Abduh would become the father of the modern idea of an Islamic state and a great influence on Hasan Al-Bana, founder of the Muslim Brotherhood. Their friendship indicates Egypt’s openness to Baha’is at the time.
Picture of Abdul Baha as a young man.
Picture of Abdul Baha as a young man.
“They discussed matters which concerned the east; how to progress and develop while protecting eastern and religious values and principles,” says historian Suheil Bushrui. “It was not an issue that he [Abdul Baha] was not a Muslim; at that time in the culture of the Arab world, and especially Egypt, there was a great deal of discussion and especially dialogue opening up and investigating new ideas.”
Early acceptance
By 1924, a Baha’i National Spiritual Assembly, the elected governing body of the Baha’i faith in Egypt, was established. It was the fourth in the world. Egypt became a hub for Baha’i pilgrims travelling to Acre. In 1925 in Beba, Upper Egypt, a Shari’a appellate court annulled the marriages of three Baha’i men who had married Muslim women. However, in so doing the judge legitimated the Baha’i faith, declaring it “a new religion, entirely independent with principles and laws of its own.” The Baha’i faith was officially recognised in 1934. By the late 1950s, there were approximately 5,000 Egyptian Baha’is, local Baha’i assemblies in 13 cities and towns and the community had purchased 17,000 square meters of land on the banks of the Nile for a Baha’i house of worship.
Basma Moussa, the Cairo University professor who appeared on television with Baha’s father, sits in her garden looking through photos. In one, her mother peers excitedly from behind a large crowd inside the National Spiritual Assembly building in Cairo.  She remembers her mother’s stories of the assembly, “there were always people coming and going, visits from different countries and an equal number of men and women, which was quite unusual at the time. People in the area accepted the assembly as something normal.”
Persecution
This acceptance was not to last. Forty years after Saad Zaghloul led a revolution under the slogan, “religion belongs to God and the homeland to all,” Egyptian President Gamal Abdul Nasser became concerned about the rise of Baha’is and their links to a nascent expansionist Israel on his borders. In 1960, he issued Decree 263, paragraph six of which proclaimed “all Baha’i assemblies and centres [are] hereby dissolved, and their activities suspended.” Baha’is were allowed to practice in their homes, but all official Baha’i properties, funds and assets were confiscated. They have still not been returned.
Nasser’s actions were driven by a desire to reinforce secularism, but subsequent administrations would target Baha’is for their perceived heresy. The 1971 constitution promised, “the state shall guarantee the freedom of belief and the freedom of practice of religious rites.” Four years later, however, the Supreme Court upheld the legality of Decree 263 and ruled constitutional protections only extended to the three “heavenly” religions of Judaism, Christianity and Islam.
From 1965 to 2001 there were 236 arrests of Baha’is, charged under Article 98(f) of the Penal Code which proscribes “disparaging contempt of any divinely-revealed religion or its adherents, or prejudicing national unity or social harmony.” It was rare for these cases to be followed by prosecution; most were simply released after being detained. Albert-Ludwig University of Freiberg’s Professor of Islamic Studies, Johanna Pink, has suggested the government was not so much concerned with the Baha’i being a real threat, but was attempting to “legitimise” its authority in the eyes of the people, presenting themselves as “defenders” of Egypt as an Islamic state.
Public attitudes
The government’s opportunistic discrimination against Baha’is was based on the fact public perception was generally negative and based on rumours. After the 1960s, “the tone of the press became much more negative and even polemical,” wrote Pink in a 2005 paper on freedom of belief. She added that by 2005, a connection between the Baha’i faith and Zionism was taken for granted in the media. In 2008, the Andalus Institute for Tolerance and anti-Violence Studies noted many national newspapers’ reports “implie[d] direct incitement to hatred against Baha’i.” Baha’is were also often seen as a security threat, and the United States Commission on International Religious Freedom, cites claims made most frequently by conservative clerics such as Abdel Moneim Al-Shahat, a prominent Salafi leader, that “Baha’is deserve no rights in a new constitution and…should be tried for treason.” From 1910 to 2010, 15 fatwas(Islamic religious rulings) labelled Baha’is heretics, based on the fact that Baha’is believed in a prophet after Muhammad.
All this affected the personal lives of the descendants of those converted by Baha’i Iranian traders years ago. Sumaya Mohamed Ramadan, winner of the Naguib Mafouz prize for literature, remembers her introduction to the Baha’i faith in England. “I saw a picture of this oriental man with a turban and I thought what is he doing in this living room in Brighton? I started to ask and I missed the train home that night.” Coming back, Ramadan’s conversion was accepted by her family, although occasionally her religion would cause others embarrassment. “One time we were talking about equality, everyone was agreeing with what I was saying and then I mentioned some of my ideas were based on the fact I was a Baha’i, and the whole room went silent,” she recalls.
Moussa graduated in the top ten of her class in dental medicine and started working in Cairo University. When her colleagues questioned her different fasting patterns, she revealed her religion, “some started not to speak to me or eat with me.” Some started to accuse her of missing work, she says. Moussa was continually overlooked for promotion and spent a long time fighting the administration of her university. “I lost five years of my life and career complaining about it and I had to do it alone,” she says. “I couldn’t mention the discrimination was because I was Baha’i.”
A more positive wave of support followed a court case in 2009, when Baha’is won the right to declare their religion on their ID card. Not declaring their religion would have removed their entitlement to a range of rights including education, housing and franchise. Their only other option was to commit fraud or lie about their religion. Many media outlets highlighted the case, helping create more public understanding. “The media was biased before… in 2009 there was a legitimate and neutral report,” a reporter in Masry Al Youm told Daniel Perrell, author of a 2010 study on Baha’i rights. Many non-governmental organisations (NGOs) also got behind the case. Despite this, Pink says other “Egyptian human rights groups have been reluctant to take up the case of unpopular minority religious groups like the Baha’i Faith… fear[ing] that this might compromise their ability to speak out on other issues which they consider more important.”
The revolution
The 25 January revolution gave everyone hope for change, and the Baha’i hope for acceptance. The Baha’is of Egypt released an open letter to the nation enthusing about the possibilities for the future.
Baha'i National Spiritual Assembly before 1950. Basma Moussa / Daily News Egypt
Baha’i National Spiritual Assembly before 1950.
Basma Moussa / Daily News Egypt
“Media concentrates on the negative aspects to Baha’is… but we want to help build the country, all Egyptians together, and since the revolution we are more able to do that,” says Baha’i NGO worker, Shady Samir.
Moussa noticed a great difference in her treatment since the revolution. “People started stopping me in the street and saying ‘I’m not a Baha’i but I respect your struggle.’ Before they were scared to speak about religious freedom, after the revolution everyone started to speak about his opinion.”  Her employer’s attitude also changed, “last March they promoted me to professor… and I didn’t have to push for it,” she smiles.
Where to now? The constitutional question
The current debate about the new constitution raises many issues of concern for the Baha’i community. For example, the proposed Article 8 which states, “freedom of religion is absolute and practices shall be conducted in accordance with public order. The state shall ensure freedom to establish places of worship for adherents of Abrahamic religions in accordance with the law.”
The clause would mean Baha’is would not be able to practice their religions in public or build places of worship. Nor does it suggest that the state would be involved in protecting freedom of religion.
Much depends on how the constitution is interpreted by the new legal system. “Anything written in a constitution is only as valuable as the enforcement of it,” says Perrell. “Constitutions have tremendous normative value and by listing only a few religions… they inhibit legitimate conversation about what constitutes a religion and validates those who would discriminate against any unlisted religion.”
Mohsen Kamal, deputy director of the Andalus Institute for Tolerance and Anti Violence Studies, suggests further implications. The 2009 ruling on ID cards could be nullified, he says. It could be even harder for Baha’is to go to the media and talk about their rights. “If they are talking about their religion they could be accused of insulting Islam.” The article of the new constitution implementing “the principles of Shari’a law,” could result in Baha’is being punished as apostates.
“In plain words,” wrote Baha’i blogger Bilo, “and according to the current rhetoric, promulgated by Islamists and many of those participating in drafting Egypt’s new constitution, if you are a Baha’i in Egypt, you are not recognized or protected under the constitution or any laws that enforce equal rights because only adherents of the three religions are entitled to such protections.”
Mahmoud Ghozlan, spokesperson of the Muslim Brotherhood and a member of the new Egyptian National Council of Human Rights, defends the implementation of Article 8. “Baha’ism is not a religion,” he asserts, before describing how the constitution will not negatively affect Baha’is. “They will have the freedom to worship but they will not be recognised as a religion.”
This sentiment was echoed by a Constituent Assembly member, Farid Ismael, in a recent broadcast television programme, Akher Kalam. Ismael claimed this article should not cause Baha’is to fear for their safety, stating the assembly did not condone attacking anyone because of their religion and if Baha’is were threatened then the government would protect them.
“There is something called the general order. We won’t let a minority promote their religion, which would go against the general order, and jeopardise social peace,” justifies Ghozlan. This attitude was similarly recorded in a paper by academic Daniel Cantini in 2009, “the view of Egyptian jurisdiction is that public interest, even as vaguely defined ones [such] as Shari’a, respect of recognised religions, social peace or national unity, have priority over the individual right of freedom of belief.”
The importance of the Baha’i case for Egypt rests on what it tells us about the attitude of Ghozlan and other decision makers. Their fate indicates how much fundamental change Egyptian institutions have undergone since the revolution.
“Why do we point to what has happened to the Baha’is?” asked Faraj Fuda, a renowned secularist, before his assassination by Islamists in 1994. “What happens to the Baha’is today may happen to others tomorrow and that the chain [of events] that starts with the Baha’is will inevitably end with enlightened Muslims.”
The future
The Constitution remains in draft and much debated. What can Baha’is do to influence its provisions?
Fundamentally, the problem Baha’is have always faced is ignorance and prejudice in a society in which religion is often a crucial aspect of identity. Legal changes are essential, but the importance is in the implementation, and this is grounded in the attitude of the people. As recorded in an interview with the former UN secretary general, Boutros Boutros Ghali in 2010, “there is still a lot of work to be done socially…according to Boutros Boutros-Ghali, there is still limited success, ‘when the small administrator may consider the Baha’i the devil.’”
Baha reflects three years on from when his family’s houses were torched. “Even the people who attacked [my family] were usually nice people” he says, “friends of friends, I think people did not know about the religion. They believed rumours… if there has been a misunderstanding, as a Baha’i it’s my fault. I need to clear that misunderstanding.”
Shady Samir is the grandson of one of the Baha’i men whose marriage was annulled in the Beba case in 1925. He works for an NGO which helps young people learn how to use information technology. It is a job he has chosen, he says, as part of the “service” all Baha’is must perform in order to promote unity and peace. Samir says Baha’is should not just focus on their rights, but wider issues, such as the position of women. By demonstrating their positive contribution to society inclusive of all Egyptians, Baha’is might gain the trust and change attitudes of those around them. “When I was growing up, the community was more afraid and enclosed,” he says, “more of a minority mentality. Now especially we are being more open.”
Running youth groups, volunteering in their community, helping their neighbours are all ways in which Baha’i are encouraged to foster understanding and acceptance of their faith.
Ramadan suggests, “evolution can be a revolution. Plant a seed and it will cost you, but with work and perseverance and faith there will be fruit. There is no point revolting to try to make the tree grow in a second. The revolution is a learning process for everyone, just because it has aspects that don’t suit me doesn’t mean it is not a good thing… you choose to be grateful and work with what there is.”
The Baha’is appear determined to keep on preparing for the time of unity predicted by their holy books. At the end we have to “grin and bear it” says Ramadan. She intends to “build little circles of influence and big circles of concern… so you can influence your circle and change society.”
Back in Zamalek at the inter-faith meeting, the slips have been read out and people gather in groups to discuss the subject of “peace.”
What is peace, we are encouraged to ask ourselves. How could we achieve it? Some think that you should understand yourself, others reject this. “Just being at peace with yourself is selfish. We need to think about world problems.” Some quote Martin Luther King Junior, others religious texts. “What’s so great about peace anyway?” grumbles one participant, initiating a string of refutations and strong admonitions from the Martin Luther King fan.
Afterwards, I ask people what the session means for them. One attendee tells me it helps him to think about his life. He goes back to the people at work, his family and talks about the other perspectives he’s heard. “Many people here come to learn about others and have the freedom to express ideas,” notes the organiser. “It might be the first time they read the Bible for example,” and certainly the first time to gain an understanding of Baha’i texts.
In 2009, Baha’s father was being accused on television of being an infidel and threatened with death. His words then reflect a hope which continues with Baha’is today. “I would like to tell the nation, [quoting from the Quran] ‘if a wicked person brings any news to you, you shall first investigate, lest you commit an injustice towards some people out of ignorance and become sorry and remorseful for what you have done,’” he said. “I ask the Muslims and Egyptians to seek the truth.”



Monday, October 8, 2012

يادي از بزرگان امر در: واصلان


يادي از بزرگان امر  در: واصلان

این یوم، یوم قیام به خدمت است و عبودیّت آستان احدیّت. تا حیات باقی است تعجیل نمائید و تا بهار را خزان در بر نگرفته و شفا را بیماری غالب نشده قیام نمائید.
(حضرت عبدالبهاء)
 
علیمراد داوودی
علی مراد داودی در سال ۱۹۲۲ در قریه کوچک شمس آباد واقع در شمال غربی ایران متولّد شد. این قریه در بخش ترک زبان کشور واقع شده و علی مراد نیز شخصاً از اعقاب ترکان ایرانی محسوب می گردد. مادر وی نوه فتحعلی شاه قاجار، پادشاه ایران، و پدر او نوه فرماندار کلّ گرجستان بود که به علّت گرویدن به دیانت مسیحی روابطش با آغا محمّد خان قاجار تیره شده بود؛ ولی به علّت انضمام قسمت هایی از گرجستان به روسیه در زمان کاترین (امپراطوریس روسیه) و ناآرامی های مرزی و پس از فتح مجدّد گرجستان به وسیله آغا محمّد خان اجباراً به روسیه تبعید شد.
ادامه مطلب...
 
ابوالقاسم فیضی
جناب ابوالقاسم فیضی در سال ۱۹۰۹ ( و به عبارتی دیگر سال ۱۹۰۶) در شهر قم متولّد شدند. این شهر به علّت حوزه های علمیه اش معروف است. مشهورترین این معاهد مذهبی « مدرسه ی فیضیه » است که هزاران نفر در آن تحصیل و زندگی می کنند تا در ایران به مقامات عالیه ی مذهبی برسند. خال جناب فیضی ریاست این مؤسّسه را به عهده داشت و در سراسر ایران و عراق به عنوان یکی از معدود مجتهدان فرقه ی شیعه کاملاً شناخته شده است.
ادامه مطلب...
 
رحمت الله مهاجر
رحمت الله مهاجر در چهارم ماه اپریل ۱۹۲۳ متولد گردید. پدرش حفیظ الله خان بازماندۀ خانواده ای متقدّم و مومن و فداکار بود که ثروت و مال و جان خود را در راه امر الهی نثار کرده بودند.
زندگانی دکتر مهاجر مانند نسیم لطیف و مطبوعی آغاز شد و متدرّجا به باد و طوفانی عظیم، نه ویرانگر بلکه سازنده، تبدیل گردید، از موطن جمال ابهی برخاست، جمیع قارّات عالم را زیر پا گذاشت، پیام حیاتبخش حضرت بهاءالله را به گوش قریب و بعید رساند، "دقیقه ای آرام نیافت و آنی استراحت نجست" ، و تا نفس اخیر لحظه ای از تبلیغ جمهور فارغ نماند.

ادامه مطلب...
 
ابوالفضائل گلپایگانی
ابوالفضائل گلپایگانی در سال 1260 هجری قمری همزمان با بعثت حضرت رب اعلی در شهر گلپایگان که در مرکز ایران واقع شده پا به عرصۀ وجود نهاد . خانوادۀ وی از طلاب علوم دینی بودند و او نیز در همان سبیل قدم گذاشت در مدرسۀ علوم دینی مولد خود خیلی زود مورد توجه قرار گرفت و برای ادامۀ تحصیلات عازم اصفهان گردید . استعداد درخشان او در فراگیری و اشتهار او در این زمینه موجب شد که قبل از سی سالگی به سمت استادی یکی از مدارس معتبر علوم دینی طهران منسوب گردد .
ادامه مطلب...
 
حیدرعلی اصفهانی
شاید به جرأت می توان گفت که شرح زندگانی جناب حاجی میرزا حیدرعلی اصفهانی یکی از خاطرات جذاب وزیبائی است که این مرد دانا و توانای تاریخ بهائی از خود به یادگار گذاشته است . ایشان در ابتدای جوانی به حضرت باب ایمان آوردند وبا صفای قلب وایمان خالصی که داشتند به شناخت مقام حضرت بهاء الله در زمانی که هنوز کسی ایشان را نمی شناخت پی بردند.
ادامه مطلب...
 
« شروع قبلی 2 1 بعدی انتها »
صفحه 1 از 2



Wednesday, October 3, 2012

بيت العدل اعظم شركت در تظاهرات را براي بهائيان آزاد مي داننداما مشروط بر اين كه مربوط به فعاليت هاي صلح آميز وآرمان هاي سازنده باشد مانند دفاع از حقوق زنان- عدالت اجتماعي- حفظ محيط زيست – رفع تعصبات وحقوق بشر.


  بيت العدل اعظم شركت در تظاهرات را براي بهائيان آزاد مي داننداما مشروط بر اين كه مربوط به فعاليت هاي صلح آميز وآرمان هاي سازنده باشد مانند دفاع از حقوق زنان- عدالت اجتماعي- حفظ محيط زيست – رفع تعصبات وحقوق بشر.


... بيت العدل اعظم شركت در تظاهرات را براي بهائيان آزاد مي دانند اما مشروط بر اين كه مربوط به فعاليت هاي صلح آميزوآرمان هاي سازنده باشد مانند دفاع از حقوق زنان- عدالت اجتماعي- حفظ محيط زيست – رفع تعصبات وحقوق بشر.ادامه مطلب كه عمدا مورد كم لطفي نويسنده خبر قرارگرفته اين است كه اگر چنين اقداماتي(شركت در تظاهرات) تبد يل به حركتي سياسي شودواز مسيرخود منحرف شده به خشونت منتهي گردد بايد از شركت درآن خود داري كرد.....


 ... به نظر مي رسد كه مشاركت در تظاهرات براي ما بهائيان ايراني امري مشروط به
محال باشد چه كه به ياد نمي آوريم كه مردم در تظاهراتي غير دولتي وحكومتي شركت كرده وبه خاك و خون كشيده نشده باشند. ...


در بخش ديگري از پيام بيت العدل اعظم آمده است كه قبلا جامعه بهائيان از رهنمودها وخدمات گروه هايي كه جامعه را اداره مي كردند بر خوردار بوده است ولي به حكم دادستان اين هيئت ها تعطيل شده اند و حال جوانان بهايي بايد در باره امور اجتماعي خود با والدين و فاميل و افرادي كه به قضاوت آنان اطمينان دارند مشورت نمايند.-....

خبرگزاري ايران  See More : http://homanews.blogspot.com/2010/02/blog-post_2713.html






Sunday, September 23, 2012

بهائیان و خودآگاهی تاریخی ایرانی


 بهائیان و خودآگاهی تاریخی ایرانی

۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۱
Print
Share
آزار بهائیان و خشونت علیه آنان مسأله‌ای بنیادین است. مفهوم ملیت از آغاز ورودش به ایران به مقوله‌ی تشیع پیوند خورد. چنین شد که بهائیان نیمه‌ایرانی و دارای نیمی از حقوق شهروندی به شمار آمدند. در نتیجه به رسمیت شناختن حقوق شهروندی بهائیان نیاز به بازنگری در مفهوم ملیت و هویت ایرانی دارد. جدا از این سویه‌ی پراهمیت سیاسی، از جهات انسانی و عاطفی داستان بهائیان در ایران همزاد درد و رنجی است که هرچه پیش رفته افزوده شده که کاسته نشده. هیچ بحث جامعی درباره‌ی حقوق بشر نمی‌تواند بدون در کانون نهادن حقوق بهائیان به سرانجام بایسته برسد.
رنجِ بهائیان نباید مسأله‌ای بهائی یا مسأله‌ای محدود به بهائیان قلمداد شود. رشد و پرورش آگاهی دموکراتیک در ایران بدون ساختن حافظه‌ای مکتوب از آن‌چه در یک‌صد و چند سال اخیر بر بهائیان رفته ممکن نیست. تنها با دانستن داستان بهائیان است که درمی‌یابیم جامعه و حکومت‌های اخیر در ایران چه اندازه امکان اعمال خشونت داشته‌اند. شکل‌گیری دموکراسی نیاز به گسترش فرهنگ مدارا دارد. ریشه‌دواندن فرهنگ مدارا بدون بازشناسی ابزارها و امکان‌های زایش و اعمال خشونت ممکن نیست. آگاهی از سرگذشت بهائیان به ما نشان می‌دهد چه حفره‌های متعفن و تاریکی در فرهنگ اجتماعی و سیاسی ماست که گداخته‌های استخوان‌سوز خشونت به بیرون پرتاب می‌کند. همه‌ی ایرانیان – دین‌دار و بی‌ایمان – نیازمند آگاهی تاریخی هستند و شناخت تاریخ بهائیت بخشِ مهمی از این آگاهی تاریخی را می‌سازد

.


 به تازگی چند کتاب درباره‌ی بهائیان ایران – انگلیسی و فارسی – به دست‌ام رسیده یا خریده‌ام که احتمالاً به تدریج درباره‌ی هر یک یادداشت مختصری بنویسم. نخست درباره‌ی کتاب دردناک و تکان‌دهنده‌ای می‌نویسم که حاصل گفت‌وگوهای پوران رحیمی (متحده) با خانواده‌های کشته‌شدگان یا زندانیان سابق بهائی است. کتاب نمونه‌ای از تاریخ شفاهی است و می‌تواند اثری به شمار آید موفق در گزیدن وجدان ایرانی. راویان بیشتر زنان و مادران و دختران هستند. حکایت‌های راویان آن قلمرو تاریکی از تاریخ ما را روشن می‌کنند که نمی‌توانیم در ایران ببینیم. کتاب، صدای خاموش‌شدگان، ستم‌دیدگان و به حاشیه‌رانده شده‌هاست. این صدا را نه فقط جمهوری اسلامی که قاجار و پهلوی نیز خاموش کردند، نه تنها حکومت که جامعه نیز، نه تنها روحانیان شیعه که روشنفکران عرفی نیز. ائتلافی پنهانی میان اردوگاه‌های ناسازگار برای نفی این بخش جامعه از دیرباز شکل گرفته است.
جدا از روایت‌هایی همه تلخ، چند نکته در این کتاب برای من جالب بود یا تازگی داشت. یکی آن‌که در سال‌های نخست پس از انقلاب وقتی خانواده‌های بهائی در جست‌وجوی ربوده‌شده‌ها یا سراغ گرفتن از زندانیان نزد برخی رهبران روحانی مهمی مانند سید محمد بهشتی، رییس دیوان عالی کشور یا اکبر هاشمی رفسنجانی، از نزدیکان آیت الله خمینی، می‌رفتند آن‌ها با ادبی غیرمنتظره با خانواده‌ها برخورد می‌کردند. در عوض کسانی مانند علی مشکینی از روحانیان متعصب رفتار و گفتاری خشن با آنان داشتند. به عبارت دیگر، روحانیان بیشتر دنیادیده، دست‌کم، در ظاهر مدارای بیشتری در آن سال‌ها داشتند.
نکته‌ی جالب‌تر آن‌که کسانی مانند بهشتی و رفسنجانی به خانواده‌ی ربوده‌شده‌های بهائی می‌گویند ربایش این بهائیان کار حکومت نیست؛ بل‌که کار گروهی ضدبهائی است. هیچ گروهی در آن روزگار به اندازه‌ی انجمن حجتیه ضدبهائی نبود. آیا این بدان معناست که پس از پیروزی انقلاب، افرادی از انجمن حجتیه هسته‌هایی برای ربودن و کشتن بهائیان تشکیل دادند؟ این امر باید کنج‌کاوی تاریخ‌نگاران را برانگیزد و آنان را به پژوهش و کاوش وادارد. البته روشن است که به زودی حکومت دست در کار بازداشت و شنکجه و قتل و ارعاب سیستماتیک بهائیان شد. خشونتی که تا امروز نیز ادامه دارد.
نکته‌ی دیگر آن است که پس از انقلاب چند نفر از رهبران بهائی در لبنان ربوده و کشته می‌شوند. آیا گروه‌های شیعی در لبنان با اشارت جمهوری اسلامی این کار را می‌کردند؟ آیا این امر پیش از انقلاب ایران هم سابقه داشته است؟
آن‌چه خواننده در این کتاب شگفت می‌یابد فرهنگ عمومی بهائی‌ستیزی است. مگر حکومتی می‌تواند این اندازه بر بخشی از شهروندان خود خشونت ورزد بدون همراهی و همرایی یا سکوت و رضایت برخی شهروندان دیگر؟ اما نباید فراموش کرد آن دسته‌ی اندکِ مسلمانان باوجدان و شریفی را که با علمِ به مخاطره‌آمیز بودن دستیاری از بهائیان به آنان کمک کردند تا از کمند بلا برهند. کاش کسی کتابی می‌نوشت درباره‌ی مسلمانانی که در یک‌صد سال و خورده‌ای اخیر در پی آوای وجدان خود رفتند و به بهائیان ستم‌دیده یاری رساندند. آن وقت دیگر مسلمانان نیز می‌آموختند که کمک به بهائیان هیچ چیز از مسلمانی آنان کم نمی‌کند
.
——————————————————-
عشق به بهای جان، منسوبین شهدا و بهائیان آزادشده از زندان سخن می‌گویند، مصاحبه کننده و نویسنده: پوران رحیمی (متحده)






Tuesday, September 18, 2012

Haifa's Baha'i Gardens - باغ های بهائی حیفا



Haifa's Baha'i Gardens - باغ های بهائی حیفا



دوستان عزیز،
ویدئوی بسیار زیبایی از ساختمان ها و قسمت های مختلف مقام اعلی با عنوان «باغ های بهائی حیفا» در وب سایت قرار گرفته است. شما را به مشاهده این ویدئو زیبای 6 دقیقه ای دعوت می نمائیم:
download : http://www.aeenebahai37.info/sites/aeenebahai/files/images/stories/videos/Haifas%20Bahai%20Gardens/Haifas%20Bahai%20Gardens.flv

 

 Haifa's Baha'i Gardens - باغ های بهائی حیفا
http://www.youtube.com/watch?v=QuC9yhUQDA4